![]() |
کودکی ماند مثل گل ز حســــین چهره اش داغ باغ نسرین بود
جایش آغوش و دامـن و بر دوش بس که شور آفرین و شیرین بود
وقتی آن طفل گریه سر مـــی داد در و دیوار گریه مـــی کردند
چشم هفتــاد و چهار کودک و زن بهر او زار گریـه مـــی کردند
از همه دم به دم پدر مـی خواست بی خبر بود ازسـنـان و سنـین
راه مــی رفـت دســت بر دیوار روی دیوار می نوشت حســـین
زخـم بر پـای کوچـــکش بسیار بهر بر خـاستن نبودش تاب
می نشست و به روی صفحه ی خاک مشق می کرد طفل , بابا آب
گــرچـــه ویــرانه در نداشت لیک بخت آن طفل حلقه بردر زد
دیــد دختر ز پای افــتاده است با ســـــر آمد ,پدر به او
خواسـت از شوق دل کشد فریاد جوهری در صدای خویش نداشت
خواســت گوید ز غصه ها قصه اما طاقت یک دو جمله بیشتر نداشت
گفــت : بشـکفته غـنـچه ام امــا لاله با داغ ها سهیمـم کرد
کــی بریده رگ گلـوی تورا؟ که در این کودکی یتیمم کـــرد؟
بابا؛ عمه ام بود غمخوار دردم به کسـی دم ز درد و غـــم نزدم
آن کمـــان تا دگر سپـر نشود هرچـــه هم می زدند دم نـــزد
جای سیلی که عـمه مـی بوسید گریه مـی کرد و داشـت زمزمه ای
علتش را از او چـــو پرسـیدم گفت: خـــــیلی شبیه فاطمه ای
بابا؛ یاد داری مدینه موقع خواب دست تــو بود بالــش سـر من
هـــر زمانت صـدا زدم بابا گفتی جــان من, ناز دانه دختر من
یاد داری بــه ظــهـر عاشورا خواب بـــــودم, تو آمدی دیدی
صورت مهتابی ام زضعف عطش آخـــــرین بار بود بوســــیدی
عبور قافله حسين (ع) را نظاره مي كند كه حتي از مكهآن حريم امن الهي نيز ، ناامن مي گذرد تا خود را به بلاخيز ترين خاك عالم يعني به عطشزار كربلا برساند قافله اي با باراني اندك كه جان خود را در سرزمين تشنگي و در نيمروزي داغ و سوزان ،ذبيح عصمت امام خويش كردند ، در طول تاريخ چه قدر عاشورا ببينيم و حسين (ع)تنها بماند .
چقدر در آتش عشق او شعله ور شويم بي آن كه بسوزيم ما پروانه نيستيم يا عشق مان راستين نيست ؟ و گرنه بدور شمع حسين (ع)چرخيدن و سوختن ، ماندن و ديدن مصائب آن پرستوي عاشق شكسته بال ، هزار جان آدمي مي خواهد در كالبد فولاد .
مانده ايم ، بي كالبد فولاد و با همه مستي مان كه فقط يك جان ناقابل است مانده ايم با همه سوز و گدازمان در فراق سالار شهيدان و اهل بيت (ع)تشنگي كشيده ، دشنام شنيده و به اسارت رفته اش مانده ايم و هنوز نواي عاشقي سر مي دهيم .
كدام سنگ را در روز عاشورا از زمين برداشتند و دلش را خونين نديدند ؟ دل ما چگونه خون نباشد از اين مصيبت جان سوز؟چگونه
مي شود كه تو بر فراز مكه حقيقت باشي و فرياد بزني "هل من ناصر ينصرني "و ما در حسرت اين چهارده قرن عقب ماندن از كلام تو در حسرت چهارده قرن دير رسيدن به عاشوراي تو در حسرت ديرتر شنيدن فرياد استمداد تو نسوزيم .
اي حسين اين چه حزني است نهفته در نام تو كه بي اختيار دل هارا مي شكند و اشك را در پشت پلك ها بر قرار مي كند اين چه غم شگرفي است كه تداعي خاطره مقدس تو را برقلب ها مي نشاند و جگر ها را خواه نا خواه به آتش مي كشاند ؟
اختيار اشك در اين مصيبت با ما نيست ، ما براي ثواب گريه نمي كنيم و چه كسي مي تواند براي ثواب گريه كند ، گريه كردن بال بسته مي خواهد گريه كردن دل شكسته مي طلبد دل ما از سنگ هم كه باشد در مصيبت تو نه
مي شكند كه خون مي شود ، تو پاره جگر خويش را بردست گرفتي و خون آن عزيز خداوند را به آسمان پاشيدي و گفتي آن چه اين مصيبت را بر من آسان مي كند در نظر معشوق بودن است و با تحمل اين مصيبت كه بال هاي فرشتگان از
اشك هايشان تر شده چگونه تاب بياورم ؟
اما در آن مصيبت بي معنا كه بر تو و زينب (س)گذشته است يك التيام است وآن اين است كه امروز اسلام زنده است . پلكها را مي بندم تا شايد شورش دل را مرهمي گذارم ، اما صداي "العطش ...العطش..."از فراسوي تاريخ بر جانم چنگ مي زند چه نزديك است پژواك مرثيه هاي كودكان بي قرار نينوا چه بي نوايم كه توان دست ياري آقا را ندارم ! دستها را بالا مي برم به آسمان نگاه مي كنم ظهر خونيني است !
خورشيد به سختي مي تابد اشك خورشيد چون تيغه هاي فلزي برنده بر رويمان كه نه بر روحمان مي نشيند تا ساعتي ديگر ، تاب نمي آورم ، سراسيمه بر مي خيزم از كوچه هاي باريك مي گذرم هيچ كجاي شهر غريبه نيستم هر جا پا مي گذارم دلم زير بار سنگيني محرم مي شكند وبانوي مصيبت كش و فرياد رسم را صدا مي زنم و به آسمان مي نگرم زينب بي قرار تر از روز آسماني ، كودكي را در آغوش مي گيرد زخمي را مرهم مي گذارد تيري از گلوي مجروحي بيرون مي كشد و بال ذوالجناح را نوازش مي كند و چشم بر مي گيرم به لشكريان بي اماني مي نگرم كه پيمان همدلي با آقايشان بسته اند علم و نعل و پرچم بردوش مي كشند در كوچه ، كوچه ي تاريخ آري از آن هنگام كه ستون خيمه ها بر دل زمين كوبيده شد ، نام كربلا را بر اين سرزمين نهادند ، نه آن هنگام كه فرياد وامحمد (ص )زينب (س )فاجعه عظيم تاريخ را بر عالميان فرياد كرد و قدسيان از آن هنگام كه كاروان دل برزمين رسيد سر بر ديوار ماتم سائيدند .
كاش عاشورا مي دانست كه حسين (ع) كيست ؟آن وقت راضي به ظهر عاشورا نمي شد . كاش تاسوعا مي دانست كه عباس (ع)يعني چه ،آن وقت دل به رفتن عباس (ع)نمي داد . حسين (ع...)شده بود ...قرباني بي آن كه چشم داشت به دست هاي خدا داشته باشد ، باز محرم آمده و شيعه پيدا شده است عطر يا حسين (ع)و يارانش ، كوچه ها خيابانها و شهر سياه پوش شده است "الله اكبر"هر نماز غوغا مي كند و تداعي گر نماز جنگ مظلوم ترين فرد دنيا است .